بیهوده می خندم

اینجا

درست تهِ این دل

یک چیزی هست

که تنگ شده است

یک چیزی که بهانه ی تو را می گیرد

به ویترین مغازه نگاه می کنم. دلم می خواهد یک عیدی حسابی دوست داشتنی

برایت بخرم.

(یاد اون قسمت بابالنگ دراز می افتم که جودی رفته بود برای برادر سالی کادو بخره ولی دید که همه ی چیزای قشنگ رو جولیا براش خریده... پس رفت براش دست کش بافت...)

 ولی بعد فکر می کنم همه ی اینها را یا خودت داری یا کسی برایت خریده...

اینجا

تهِ تهِ دلم

جایی که هیچ کس نمی بیند

یک نور است و یک لبخند

یک نور خیلی باریک

و یک لبخند خیلی محو

و مهم این است که هست

محو بودن و باریک بودنش مهم نیست....

چشم هایم را هم می بندم

که آن قطره اشکی که گوشه اش جا خوش کرده را

نبینی...

قرارم این بود که همیشه لبخند بزنم

که تو هیچ وقت چهره ام را بدون لبخند نبینی....

/ 3 نظر / 23 بازدید
اول شخص مفرد

بارانی که بعد از رفتنت بارید حکم کاسه آب پشت سر مسافر را داشت و من هنوز منتظرم تا باران معجزه کند... [گل]

علی

یک کاغذ سفید را هرچقد سفید و تمیز باشد کسی قاب نمیگیرد برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت گاه برای ساختن باید ویران کرد گاه برای داشتن باید گذشت... و گاه در اوج تمنا باید نخواست....